تبليغاتX
و ناگهان چقدر زود دیر می شود ....
و ناگهان چقدر زود دیر می شود ....


و ناگهان چقدر زود دیر می شود

 به نام .........

ماه رمضون هم داره تموم میشه. انگار همین دیروز بود که روزه پیشوازی گرفتیم. چقدر زود تموم شد. معلوم نیست که تا ماه رمضون سال دیگه زنده باشیم یا مرده. شاید آخرین ماه رمضون عمرمون بوده باشه. شاید آخرین شبهای قدرمون بوده باشه. شاید آخرین شبهایی بوده باشه که از ته قلب خدا رو به اسمهای متبرکش صدا می کردیم. اسمهایی همچون

یا علام الغیوب، یا غفار الذنوب، یا منور القلوب،

یا من له الحکم و القضاء، یا سامع الدعاء، یا معین الضعفاء، یا ناصر الاولیاء

سبحانک یا لا اله الا انت، الغوث الغوث، خلصنا من النار یا رب

شبهای قدر تو مسجد دانشگاه احساس می کردم که همه دارند از اعماق وجودشون خدا رو صدا میزنند. احساس می کردم که حتی دیوارها و پنجره ها و سقف های مسجد هم یک صدا خدا خدا می کنند. چه احساس قشنگی بود وقتی بچه های دانشکده از ته قلب فریاد می زدند یا غیاث المستغیثین. چه احساس قشنگی داشتم وقتی می دیدم که دانشجو، کارمند، استاد و... در کنار هم اشک می ریزند و در برابر پرودگارشون سر تعظیم فرود می آورند. چه قدر زیباست وقتی که کارمند، نگهبان، استاد، دانشجو در کنار هم فریاد می زنند یا غالبا غیر مغلوب. 

چه احساس قشنگی داشتم هنگامی که دانشجوهایی رو می دیدم که سال به سال از کنار مسجد دانشگاه رد نمی شدند و توی این شبها با تمام وجودشون اومده بودند تو خونه خدا و از اون طلب بخشش می کردند.

چقدر قشنگه که آدم تو جمع یک سری جوون بشینه و ضجه بزنه. حتی اگه خودتم گریه ات نیاد، وقتی به بغل دستیت نگاه می کنی که با تمام وجود خدا رو صدا می زنه،  خجالت می کشی و اون وقته که خدا به چشمهای تو هم نظری میندازه و اشک رو ازش سرازیر می کنه.

چقدر احساس شرمندگی می کنی وقتی هم خوابگاهیتو  می بینی که با وجود اینکه اصلا بهش نمیاد  قرآن بخونه، داره معنی یه آیه قرآن رو برای بغل دستیش توضیح میده، آره از خودم بدم اومد. گفتم خدا منو کشوندی اینجا که فقط بهم ثابت کنی که درباره بنده هات اشتباه می کنم.  

خدایا ازت ممنونم. ممنون به خاطر اینکه بهترین سالهای عمرمو کنار یه سری بچه های پاک قرار دادی. ممنون به خاطر اینکه چندین سال از عمرمو کنار جوونهات ضجه زدم. در هوای پاکی که اونها نفس میکشدیند، نفس کشیدم.

خدایا این ماه رمضون رو آخرین ماه رمضون عمرمون قرار نده. آخه دلمون برای شبهای قدرت تنگ میشه. برای دعای جوشنش. برای قرآن به سر گرفتنش. برای مداحی هاش. برای شب بیداری هاش.

خدایا تا ما رو نیامرزیدی از دنیا نبر. آمین



+ نوشته شده در  دوشنبه 16 مهر1386ساعت 12:29 بعد از ظهر  توسط هدی   | 



ماه رمضان و خوابگاه

اين روزها داريم ماه پر بركت رمضان رو پشت سر مي‌گذاريم. ماهي كه خدا درهاي رحمتش رو به روي همه ما باز كرده. ماهي كه خيلي عزيزه و بهترين زمان براي استغفار كردنه. بخصوص شبهاي قدرش.

راستي ماه رمضونهاي خوابگاه يه صفاي ديگه ‌اي داره. هر چند كه من امسال از هفت روز هفته فقط ۳ روزشو خوابگاهم. ولي اين سه روز هم براي خودش صفايي داره. صفهاي طولاني سحري و افطار كه ديگه جاي خود داره. سحرها براي اينكه تو صف سحري معطل نشيم. بايد ساعت ۳ شال و كلاه كنيم و افطار هم كه نگو. بايد ۴۵ دقيقه به اذان تو صف باشيم. و گرنه بايد يه نيم ساعت بعد از اذان كه خلوته غذا بگيريم. بازم جاي شكرش باقيه كه سلف كنار خوابگاهه.

از همه جالب تر سالن تلويزيون خوابگاهه كه براي اينكه يه صندلي خالي براي نشستن و تماشا كردن تلويزيون داشته باشي، بايد نيم ساعت به شروع سريالها اونجا سبد بذاري. سبدهايي مثل كتاب، ليوان، چادر، ظرف غدا و خلاصه هزار تا چيز ديگه اي كه به ذهن جنم نمي‌رسه.

ولي با همه اين مشكلات براي تماشا كردن تلويزيون، با هم ديدن سريالها براي خودش عالمي داره. چرا كه هر كسي از يه طرف سالن درباره هر ديالوگي يه چيزي مي‌گه و اونوقته كه انفجار خنده سالن رو مي‌گيره. راستي زندگي خوابگاهي براي خودش يه عالمي داره. اونم چه عالمي.



+ نوشته شده در  سه شنبه 3 مهر1386ساعت 1:48 بعد از ظهر  توسط هدی   | 



درباره وبلاگ
متعلق به موضوع خاصي نيست، فقط گاهگاهي به خاطر دلم مينويسم. روزهايي كه دلم هواي خيلي چيزها را ميكند. روزي دلم براي گل ياس تنگ ميشود و روزي براي گل مريم. روزي براي گلهاي سرخ و روزي براي گلهاي زرد. روزي دلم براي باران و روزي براي آفتاب سوزان. روزي براي زندگان و روزي براي مردگان. روزي براي صلح و روزي براي جنگ. روزي براي مردن و روزي براي زيستن. ميدانم كه قلم خوبي ندارم و اين را هم ميدانم كه فقط و فقط براي دل خودم مينويسم. چرا كه روزي بسيار دير خواهد شد.


منوی اصلی
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو مطالب
آماده سازی قالب
طراح قالب


بايگاني
تیر 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385


آرشیو موضوعی
گوشه چشمي از جانب ...


پیوندها
پابرهنه
... جز لبخند چيزي نگفت
رهپويان
طلبه اي از نسل سوم
گل يا پوچ
يك دنيا پدر
قطع و وصل
به كجا چنين شتابان
تو ابنجا با مني اما نگاهم سخت نابيناست
شيعه يعني
كربلاي جبهه ها يادش بخير
به ياد مرگ
دانشكده مجازي حديث
نسل سرخ
و تو را دوباره باختم...
ته تغاري
آقا اجازه
ماهي لب تشنه
Yah, Brother! This Is the TRUTH
دوستداران و عاشقان یوسف فاطمه زهرا (س)
شناخت روستاي حداده دامغان
یا یوسف زهرا نظری هم به ما بنما
شماطیل
كربلاي عشق
وبلاگ پیام سلامی پرگو
.:: قالب ساز ::.
طراح قالب


آخرین نوشته ها

بهار ........

سفر عشق
یه سر و هزار سودا
و ناگهان چقدر زود دیر می شود
ماه رمضان و خوابگاه
ميدان مغناطيسي و نماز
مهدی می آید و...........
مداد باشیم


لوگوی دوستان