عصبانيت
سلام به همه دوستان. شرمنده از اینکه این وبلاگ دیر به دیر آپ می شه. راستش چند وقتیه تصمیم گرفتم که با این وبلاگ خداحافظی کنم. آخه ........ نه تورو خدا . حالا عصبانی نشین. آخه چرا؟
آخه وقت ندارم. یعنی با کمبود شدید وقت مواجهم. الانم توی سایت دانشکده نشسته ام و منتظرم که استاد راهنمایم کلاسش تموم بشه و من بتونم چند دقیقه ناقابل از وقتش رو بگیرم. اصلا بی خیال.
عصبانیت زیاد اندازه هم خوب نیست. آخه اگه الان کارد بهم بزنید خونم در نمیاد. اصلا بی خیال درس و کتاب. همیشه فکر می کردم که .......................
راستی برای من و دوستم فاطمه هم خیلی دعا کنین. این مقاله حسابی اعصابمون رو بهم ریخته. آخه هیچ کسم نیست که بهمون کمک کنه. تازه فهمیدیم که چقدر ........... بی سوادن و شاید ما هم بی سواد تر.
بچه ها دو هفته دیگه اعتکافه. چقدر براش لحظه شماری می کنم. آخه اعتکاف مسجد دانشگاه ما دیدنیه.
+
نوشته شده در جمعه 22 تیر1386ساعت 11:26 قبل از ظهر توسط هدی
|

اين روزها فرشتگان نويد فرزندي را به محمد امين ميدهند. فرزندي كه از نسل او فرزنداني صالح در راه اسلام گام برداشتند. اين روزها نويد فاطمه را به خديجه ميدهند و او نيز همانند مولايش غرق در شادي و شعف ميباشد. اين روزها زهراي مرضيه پا به عرصه اين جهان ميگذرد. اين روزها همه جا غرق در شادي است. پس بياييد با هم............
درود اي فاطمه اي بانوي دو عالم. سلام و درود خدا بر تو كه صالحترين مردماني. سلام و درود فرشتگان بر تو كه باتقواترين مردماني. سلام و درود خداوند سبحان بر تو و بر نسل تو.
اي بانوي من اين روزها جهان غرق در ظلم و فساد و گناه است و ما بندگان گناهكار خدا دست به سوي آسمان دراز كردهايم و فرج مولايمان را ميطلبيم. اي سرور تمام زنان عالم براي فرج فرزند بر حقت دعا كن. اين روزها مسلمانان و شيعيان فلسطين و لبنان و عراق و... دست دعا به سوي آسمانها دراز كردهاند. تا كي بايد شب را صبح و صبح را شب بدون وجود نازنين مهديت سپري كنيم. زهرا جان ما چشم اميد به دعاي تو داريم
+
نوشته شده در چهارشنبه 13 تیر1386ساعت 10:17 قبل از ظهر توسط هدی
|

فاطمه مظهر .................
به نام خداي حكيم. خيلي وقت بود كه مي خواستم آپ كنم، ولي درس و مشق نمي گذاشت. آخه درگير موضوعي براي تزم بودم. راستش از خدا كه پنهون نيست از شما هم پنهون نباشه،چند روز پيش به طور وحشتناكي از پله هاي دانشكده پرت شدم پايين و چندتا پله رو كله ملق زدم. خدا خيلي بهم رحم كرد كه دست و پام نشكست. هر چند كه تمام بدنم كوبيده شده و هنوزم استخونام درد مي كنه. راستش مرگو با چشام ديدم. راستي چقدر مرگ به ما نزديكه. دلم مي خواست همونجا از درد يه سير گريه كنم. ولي مشكل اين بود كه حتي روي گريه كردن هم نداشتم. چون همه دورم جمع شده بودند. منم چند روزه تو دانشكده آفتابي نشدم تا فعلا آبا از آسياب بيفته. فكر كنم تا چند روز آينده خبر پرت شدن من از پله هاي گروه خبر داغ دانشكده باشه. ولي بازم خدا رو شكر كه به همين كوبيدگي ختم شد. راستش من هميشه وقتي يه مريضي يا اتفاقاتي مانند اين برام ميفته، به اين فكر مي كنم كه دليلش چي بود. آخه يه دوستي داشتم كه مي گفت مريضي كفاره گناهان ماست و واقعا راست مي گفت و يا گاهي ما ناشكري خدا رو مي كنيم. راستش اونروز كه خوب فكر كردم ديدم كه چند روزي بود كه مي گفتم كه دستم بشكنه كه فلان كارو كردم.
ولي خداجون حالا ما يه چيزي گفتيم . چرا جدي گرفتي. از بنده ناشكري مثل من كه بيشتر از اين انتظاري نيست. تو به بزرگي خودت ببخش. خدايا همين پارسال كه از پله ها پرت شدم و دستم شكست براي هفت پشتم كافيه. ديگه اين دفعه رو از ما نشنيد بگير.
+
نوشته شده در جمعه 8 تیر1386ساعت 6:48 بعد از ظهر توسط هدی
|

|