يكي از روزهاي خوب خدا
ديروز روز بدي بود. نمي دونم شايدم خوب بوده و براي بنده ناشكري چون من روزي بد. اما خدا رو شكر امروز از اون روزهاي خوب خدا بود. البته همه روزهاي خدا خوبند و اين ما هستيم كه روزها رو خوب و بد تفسير مي كنيم. امروز خيلي روز خوبي بود. چرا كه خبر قبولي دوستم فاطمه رو توي امتحان دكترا شنيدم. . راستي امروز خيلي خيلي خوب بود. چرا كه من امروز به چيزي پي بردم كه شايد سالها و روزها زمان لازم داشت كه به اون پي ببرم.
امروز دوباره زلزله شد و من بازم خيلي خيلي خوشحالم. چرا كه اين دفعه هم خدا كمكم كرد كه دوباره بترسم. آره بترسم. ترس از مرگ. شايد خيلي وقت بود كه به يادش نيفتاده بودم. امروز خيلي خوب بود. چرا كه من به اين مساله فكر كردم كه فاصله بين مرگ و زندگي فقط يك نفس است. امروز خيلي خيلي روز خوبي بود. چرا كه من به خاطر ترس از مرگ بار ديگر توبه كردم و به ياد او افتادم. به ياد خالقي كه ..... .
خلاصه به قول يكي از بچه ها امروز روزي براي فكر كردن بود. شايد امشب باز هم زلزله بيايد و شايد نه. اما من خدا رو شكر مي كنم كه به من و امثال من اجازه داد تا قبل از مرگ نابهنگام باز او را ياد كنيم. خدايا شكرت. اي كاش هميشه تو را ياد مي كرديم.
+
نوشته شده در چهارشنبه 30 خرداد1386ساعت 6:33 بعد از ظهر توسط هدی
|

نامه ای از جانب خدا
يادداشتي از طرف خدا
به: شما
تاريخ : امروز
از: رئيس
موضوع : خودت
عطف به : زندگي
من خدا هستم.
امروز من همه مشكلاتت را اداره ميكنم . لطفا به خاطر داشته باش كه من به كمك تو نياز ندارم.
اگر در زندگي وضعيتي برايت پيش آيد كه قادر به اداره كردن آن نيستي براي رفع كردن آن تلاش نكن
آنرا در صندوق ( چيزي براي خدا تا انجام دهد ) بگذار . همه چيز انجام خواهد شد ولي در زمان مورد نظر من ، نه تو . وقتي كه مطلبي را در صندوق من گذاشتي ، همواره با اضطراب دنبال (پيگيري) نكن .
در عوض روي تمام چيزهاي عالي و شگفت انگيزي كه الان درزندگي ات وجود دارد تمركز کن . نااميد نشو ،
توي دنيا مردمي هستند كه رانندگي براي آنها يك امتياز بزرگ است. شايد يك روز بد در محل كارت داشته باشي : به مردي فكر كن كه سالهاست بيکار است و شغلي ندارد ممكنه غصه زودگذر بودن تعطيلات آخر هفته را بخوري : به زني فكر كن كه با تنگدستي وحشتناكي روزي دوازده ساعت ، هفت روز هفته را كار ميكند تا فقط شكم فرزندانش را سير كند.
وقتي كه روابط تو رو به تيرگي و بدي ميگذارد و دچار ياس ميشوي : به انساني فكر كن كه هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشيده.
وقتي ماشينت خراب ميشود و تو مجبوري براي يافتن كمك مايلها پياده بروي : به معلولي فكر كن كه دوست دارد يكبار فرصت راه رفتن داشته باشد.
ممكنه احساس بيهودگي كني و فكر كني كه اصلا براي چي زندگي ميكني و بپرسي هدف من چيه ؟ شكر گذار باش . در اينجا كساني هستند كه عمرشان آنقدر كوتاه بوده كه فرصت كافي براي زندگي كردن نداشتند.
وقتي متوجه موهات كه تازه خاكستري شده در آينه ميشي : به بيمار سرطاني فكر كن كه آرزو دارد كاش مويي داشت تا به آن رسيدگي كند ممكنه تصميم بگيري اين مطلب رو براي يك دوست بفرستي : متشكرم ازشما ، ممكنه در مسير زندگي آنها تاثيري بگذاري كه خودت هرگز
...... از طرف یک دوست
+
نوشته شده در شنبه 26 خرداد1386ساعت 5:30 بعد از ظهر توسط هدی
|

تلفن به....
مشترك مورد نظر در دسترس نمي باشد.
شماره مورد نظر اشغال مي باشد. لطفا مجددا...
با سلام. لطفا پيغام خود را بگذاريد.
شماره مورد نظر مسدود مي باشد.
دستگاه مشترك مورد نظر خاموش مي باشد
واي كه سرم درد گرفت................
بيا بابا خير بنده هاي خدا كه به آدم نمي رسه. بيا عزيز به جاي شماره گرفتن اين و اون يه زنگ به خدا بزن. چي چي گفتي؟
نه بابا شماره خدا كه هيچ وقت اشغال نيست. نه نترس. هيچ وقت رو پيغام گيرم نيست. چي چي گفتي؟؟
مي ترسي؟ براي چي؟.... چي چي گفتي؟
نه بابا اين همه شماره تلفونو امتحان كردي، اينم امتحان كن. چي چي گفتي؟
نه بابا ؟ مي ترسي جواب رد بده. نه من بهت قول ميدم، نه به مولا قول شرف ميدم.
حالا امتحانش كه ضرر نداره. همين يه دفعه.
نه بابا شمارش خيلي رنده. بذار يه دفعه ديگه ببينمش. هان اين بود. بگير ....۲
بيا بيا گوشيو بگير بوغ آزاد مي زنه. د يالا باش.............
ديدي جواب تلفونتو داد. بيا شمارشو حفظ كن . يادت نره ها. بازم لازمت مي شه
    
+
نوشته شده در چهارشنبه 16 خرداد1386ساعت 0:45 قبل از ظهر توسط هدی
|

سرخ مثل ....
گاهي اوقات كه يه فرصت كوچولو پيدا مي كنم و از اين وبلاگ به اون وبلاگ سرك مي كشم، با خودم فكر ميكنم كه چرا رنگ سياه؟ واقعا چرا بعضي دوستامون رنگ سياه رو براي وبلاگشون انتخاب ميكنن. وقتي آسمون ميتونه آبي باشه، چرا ما رنگ سياه رو انتخاب كنيم. نميدونم شايدم به خاطر اينكه ميگن بالاتر از سياهي رنگي نيست؟ ولي به نظر من بايستي دلامون آبي باشه. روحمون سبز و خونمون قرمز. به نظرم بايد خونمون رنگين تر از خون هر كسي باشه. مثل شهدا. خوش به حالشون كه خونشون از من و تو. رنگين تر بود.
گاهي اوقات با خودم فكر مي كنم شايد خون من خيلي رنگي نيست. شايد درصد ناخالصي رنگ قرمز خونم خيلي بالاست. تا حالا رنگاي قالي ها رو ديدين. بعضي از رنگا خيلي پريدست. مثل قاليهاي ماشيني. اما اگه يه قالي دست بافت ببينيد، رنگ قرمزش اصلا پريده نيست.
+
نوشته شده در یکشنبه 13 خرداد1386ساعت 8:39 بعد از ظهر توسط هدی
|

شعري از آقاي دكتر عباس احمدي در وبلاگ پابرهنه
کبود روي ماهت محو شد در سبز لبخندت
بهشتي زير پا داري و عالم گشته پابندت
غريبم، تشنه ام ، سردر گمم ، در بند عصيانم
مرا آزاد کن بانو به اعجاز گلوبندت
مزار بي نشانت هستي و نام و نشان ماست
شکست ار بغض تو، پهلوي تو، نشکست سوگندت
عدالت پشت مظلوميت شوي تو پنهان ماند
و سر زد بار ديگر از گلوي سرخ فرزندت
تمام عرش سرمست شميم عطر نامت بود
دريغا، ياس پيغمبر(ص) چه زود از باغ چيدندت
جهان مهرتو بوده است از ازل اي سوره عفت
و تا باقيست دنيا ، کس نخواهد يافت مانندت
به تن پيوستي آخر پاره تن، عشق کامل شد
گوارا باد ديدارت، مبارک باد پيوندت.
+
نوشته شده در شنبه 12 خرداد1386ساعت 11:41 قبل از ظهر توسط هدی
|

اندر دل بي وفا غم و ماتم باد
آن را كه وفا نيست ز عالم كم باد
ديدي كه مرا هيچ كسي ياد نكرد
جز غم كه هزار آفرين بر غم باد
مولانا
+
نوشته شده در شنبه 12 خرداد1386ساعت 11:34 قبل از ظهر توسط هدی
|

صداقت در برابر سیاست حماقت است و سیاست در برابر صداقت خیانت
+
نوشته شده در شنبه 12 خرداد1386ساعت 11:31 قبل از ظهر توسط هدی
|

خيلي وقت بود كه به مزار شهدا نرفته بودم. نمي دونم براي چي؟؟ به خاطر مشغله كاري بود يا به خاطر كم سعادتي. در هر صورت خدا اين توفيق رو داد كه سري به مزار دايي حسين بزنم. هيچ وقت فكر نمي كردم كه شبهاي گلزار شهدا اينقدر زيبا باشد.
+
نوشته شده در جمعه 11 خرداد1386ساعت 8:24 بعد از ظهر توسط هدی
|

امروز يكي از بچه ها بهم مي گفت. آخه اينم وبلاگه كه تو داري. سالي به ماهي مياي دو خط توش مي نويسي . اولش خيلي ناراحت شدم. ولي خوب كه با خودم فكر كردم، ديدم راست ميگه ها . مثلا قرار بود اين وبلاگ يه وبلاگ منحصر به فرد باشه. چي فكر مي كرديم چي شد. ولي مگه اين درس و مشق مي ذاره من به كارام برسم. (مريم كنارم نشسته و مي گه دوباره آه و ناله رو شروع نكن. راست ميگه به خدا).
چند روزه اين فكر مثل خوره افتاده تو جونم كه بالاخره من توي اين عالم چه سهمي دارم. اصلا چرا خدا منو آفريد. يعني واقعا لياقت انسان خلق شدن رو داشتم ؟؟؟ (مريم ميگه باز تو دوباره شروع كردي. از اين حرفاي قلمبه سلمبه نزن كه اصلا حوصلم نمي رسه). ولي به نظرم اگه يه روزي برسه كه ما به اصطلاح اشرف مخلوقات بتونيم به اين سوال پاسخ بديم، ديگه هيچ غصه اي نداريم. نظر شما چيه؟
+
نوشته شده در دوشنبه 7 خرداد1386ساعت 8:5 بعد از ظهر توسط هدی
|

|