|
امروز سالروز شهادت یکی دیگر از سرداران دفاع مقدس، «شهید عباس کریمی» است که بالاترین عشق خود را شهادت در راه خدا می دانست آنجا که در وصیت نامه خود هیچ قطره ای در مقیاس حقیقت در نزد خدا را بالاتر از قطره خونی که در راه خدا ریخته می شود نمی داند و آرزوی خود را اینچنین فریاد می زند:"... من می خواهم که با این قطره خون به عشقم برسم که خداست." منبع: خبرگزاري مهر
+ نوشته شده در سه شنبه 29 اسفند1385ساعت 10:3 بعد از ظهر  توسط هدی
|
مگر امام را به این یك شب چه نیازی است كه اینچنین می گوید؟ كیست كه این راز را بر ما بگشاید؟... اصحاب عشق را رنجی عظیم در پیش است. پای بر مسلخ عشق نهادن ، گردن به تیغ جفا سپردن ، با خون كویر تشنه را سیراب كردن و ... و دم بر نیاوردن
+ نوشته شده در سه شنبه 29 اسفند1385ساعت 10:0 بعد از ظهر  توسط هدی
|
امشب آخرين شب سال ۱۳۸۵ شمسيه. چند ساعت بيشتر تا سال تحويل باقي نمونده. خيلي دلم ميخواست الان جنوب بودم و سال جديد رو با عهدي جديد با شهدا در شلمچه آغاز مي كردم. حيف كه اين سعادت رو نداشتم. ولي از اينجا پشت ميز كارم نيز مي تونم تجديد پيمان كنم. دلم مي خواد اين دفعه ديگه پيمان شكني نكنم. خودتون كمكم كنيد.
+ نوشته شده در سه شنبه 29 اسفند1385ساعت 9:42 بعد از ظهر  توسط هدی
|
اگر مي خواهي آه بكشي و سوزش قلب جوشانت را تسكين بخشي، آزادي. بگذار كه آه سوزان تو با آه همه مادران و زنان داغ ديده در هم آميزد و ريشه جنايتكاران را بسوزاند.
اگر مي خواهي فرياد كني، تا سينه پردردت از فشار غضب برهد و بغض گلويت تخفيف بيابد باز هم آزادي فرياد كن و بگذار فرياد تو با فرياد جوانان از جان گذشته شيعه مخلوط شود و پايه هاي كاخ ظلم و ستم را بلرزاند. شهيد چمران
+ نوشته شده در سه شنبه 29 اسفند1385ساعت 9:35 بعد از ظهر  توسط هدی
|
الهي، زهي خداوند پاك كه بنده گناه كند و تو را شرم، كرم بود.
الهي، من غريبم و ذكر تو غريب. و من با ذكر تو الف گرفته ام؛ زيرا كه غريب با غريب الف گيرد. الهي، شيرين ترين عطاها در دل من رجاي تو خداوند است و خوش ترين سخن ها بر زبان اين گنهكار، ثناي توست و دوست ترين وقت ها بر اين بنده مسكين گنهكار، لقاي توست. تذكره الاولياي عطار
+ نوشته شده در سه شنبه 29 اسفند1385ساعت 5:56 بعد از ظهر  توسط هدی
|
اي حسين، اي شهيد بزرگ، آمده ام تا با تو راز و نياز كنم. شهيد چمران
+ نوشته شده در سه شنبه 22 اسفند1385ساعت 6:19 بعد از ظهر  توسط هدی
|
سلام. راستي ميانه روي يعني چه؟ يعني حدواسط؟
+ نوشته شده در سه شنبه 22 اسفند1385ساعت 11:34 قبل از ظهر  توسط هدی
|
خاطره اي از ...
رفته بودم بهشت زهرا. يه نفر مرده بود. از دور ايستادم ته دلم لرزيد. براي اون لحظه اي كه آدم تازه مي فهمه چقدر نيازمند يكتايي خداست
+ نوشته شده در سه شنبه 22 اسفند1385ساعت 11:24 قبل از ظهر  توسط هدی
|
و چه زیباست شهادت در راه خدا
که شهادت فریاد خاموش انسان خداگونه است می دانم روزی عاشقانه خواهیم مرد روزی به زیبایی خواهیم مرد و حسرت بماند برای دیگران آنهایی که به زیبایی در تاریخ مرده اند بسیار اندکند ما روزی سفر هزار ساله خود را پایان خواهیم برد آنروز زمین به خاطر از دست دادن افسون به تلخی خواهد گریست می دانم بعد از او نجابت و ایمان از بین خواهد رفت افسون کیمیایی است که از دست زمین خارج خواهد شد (برگرفته از کتاب افسون نامه نوشته سیامک پناهی)
+ نوشته شده در سه شنبه 22 اسفند1385ساعت 11:2 قبل از ظهر  توسط هدی
|
داشتم دفتر خاطراتمو ورق می زدم که چشم به ...
من از روییدن خار سر دیوار دانستم و یا من از افتادن نرگس به روی خاک دانستم
+ نوشته شده در سه شنبه 22 اسفند1385ساعت 8:58 قبل از ظهر  توسط هدی
|
چند وقت پيش خونه مادر بزرگ رفته بودم.
+ نوشته شده در سه شنبه 22 اسفند1385ساعت 7:58 قبل از ظهر  توسط هدی
|
به مزار شهيدان و لا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون هداياي ملتي قهرمان به خداي بزرگ، برگزيدان شايسته مردمي. گلهاي سر سبد تاريخ. مگر ممكن است كه ملتي آزاد و مستقل گردد، بدون آن كه بهترين عزيزانش را قرباني كند؟ (شهيد چمران برگرفته از كتاب خدابود و ديگر هيچ نبود)
+ نوشته شده در سه شنبه 22 اسفند1385ساعت 7:48 قبل از ظهر  توسط هدی
|
تا خدا فاصله اي نيست بيا
با هم از پيچ و خم سبز گياه، تا ته پنجره بالا برويم و ببينيم خدا پشت اين پنجره ها لحظه اي كاشته است؟ تا خدا فاصله اي نيست بيا، با هم از غربت اين ناداني سوي انديشه ادراك افق مثل يك مرغ غريب لحظه اي پر بزنيم... كاش، مي شد همه سطح پر از روزن دل بستر سبز علف هاي مهاجر مي شد يا همان فهم عجيب گل سرخ يا همين پنجره گرد غروب تا مرا با تو از اين سادگي مبهم ترس ببرد تا خودآرامش احساس پر از فهم وصال تا خدا، فاصله اي بود اگر من چه مي دانستم كه اقاقي زيباست؟ يا گل سرخ، پر از سر خداست؟ يا اگر بود كه من، لاي اوراق پر از سجده برگ، رمز تسبيح و از آن رويش مرطوب شعور من و تو، در دل گرم و پر از شور اميد خطي از عشق نمي فهميدم من، به پرواز خدا در دل من، در دل تو مثل هر صبح پر از آيه و نور، بارها معتقدم و قسم مي خورم اين بار، به هر آيه نور تا خدا، فاصله اي نيست بيا (شعر از مهين رضواني فرد)
+ نوشته شده در سه شنبه 22 اسفند1385ساعت 7:38 قبل از ظهر  توسط هدی
|
آورده اند که :
یکی در حرب احد بود. گفت : بسیاری از صحابه شهید شدند. آب برداشتم و گرد تشنگان میگشتم تا که را رمقی از حیات باقی است. سه صحابه را مجروح یافتم. از تشنگی مینالیدند. چون آب را به نزدیک یکی بردم گفت: بدان دیگری ده که از من تشنه تر است. به نزد دوم بردم. به سیم اشارت کرد. سیم نیز به اول اشارت کرد. به نزدیک اول آمدم. از تشنگی هلاک شده بود. به نزد دوم و سیم رفتم. نیز جان داده بودند. معاش اهل مروت بدین نسق بوده است که جان خود به مروت نثار می کردند به اتفاق زبهر حیات یکدیگر هلاک خویش همه اختیار می کردند (روضه خلد)
+ نوشته شده در دوشنبه 21 اسفند1385ساعت 6:23 بعد از ظهر  توسط هدی
|
بر دوش زمانه لحظه ها سنگین بود
خورشید و زمین و آسمان غمگین بود از خون و گل و شکوفه تابوت شهید بر موج بلند دست ها سنگین بود (نصرالله مردانی)
+ نوشته شده در دوشنبه 21 اسفند1385ساعت 6:13 بعد از ظهر  توسط هدی
|
شعری از سید حسن حسینی
گویند که با نام تو مجنون گم شد در چشم تو آفتاب گردون گم شد من می گویم ستاره ای بود شهید پیدا شد و چرخی زد و در خون گم شد
+ نوشته شده در دوشنبه 21 اسفند1385ساعت 6:4 بعد از ظهر  توسط هدی
|
امروز خيلي دلم گرفته بود. نمي دونم چرا ياد دايي حسين افتادم. خيلي وقته كه سر مزارش نرفتم. نمي دونم چرا هيچ وقت به خوابم نمي ياد.
دايي يعني اينقدر از دست من ناراحتي؟
+ نوشته شده در دوشنبه 21 اسفند1385ساعت 5:46 بعد از ظهر  توسط هدی
|
آنانكه كه خاك را به نظر كيميا كنند
آيا بود كه گوشه چشمي به ما كنند؟
+ نوشته شده در دوشنبه 21 اسفند1385ساعت 5:37 بعد از ظهر  توسط هدی
|
|
|