|
این روزها خیلی به گذشته های دور فکر می کنم . گذشته هایی که تمام ما شنیده ایم و اکثر قریب به اتفاقمان خیلی راحت و بدون تفکر از کنارش گذشته ایم. رزوهایی که حق از باطل مشخص نبود. روزهایی که حق مطلق را در گوشه خانه اش خانه نشین کردند. روزهایی که یاران به اصطلاح صدیق محمد زمان تبدیل به دشمنان خونی اش شدند. روزهایی که روی حق رنگ مشکی پاشیدند. امروز نگرانی ام اینست که یک بار دیگر تاریخ تلخ گذشته تکرار شود و آیندگان ما را اهل کوفه بنامند. بیاییم در این برهه زمانی که شناختن حق از باطل دشوار است، با صدای بلند از خدا بخواهیم که حق را به ما نشان دهد و حق را به حق دار برساند. اللهم عجل لولیک الفرج
+ نوشته شده در شنبه 16 خرداد1388ساعت 0:44 قبل از ظهر  توسط هدی
|
سلام به همگی دوستان. ان شاء الله که این غیبت طولانی منو می بخشید. به خدا سرم خیلی شلوغ بود. داشتم به این فکر می کردم که تو این مدت غیبتم چه چیز جالبی برام اتفاق افتاده که براتون تعریف کنم که یاد جریان خوابگاه افتادم. از اواخر شهریور که ثبت نام جدید الورودی های لیسانس، فوق لیسانس و دکترا شروع شد، آوارگی ما هم شروع شد. قضیه از این قرار بود که به دلیل تعداد زیاد ورودی های امسال، دانشگاه تهران با کمی خوابگاه مواجه شد و خوابگاه ما هم از این ماجرا بی بهره نبود. دو سالی بود که من و بعضی از بچه های دکتری و فوق به دلیل تعداد زیاد پله ها از طبقه آخر خوابگاه به طبقه اول نقل مکان کرده بودیم و از این قضیه بسیار خوشحال بودیم. اما بنا به دستور آقای دکتر ... بایستی همه بچه های دکتری به خوابگاه جدیدی که در حال اتمام بود، نقل مکان می کردیم که با مخالفت و موافقت بچه های دکترا مواجه شد. آقای دکتر...... پایش را توی یک کفش کرده بود که الا با الله باید به خوابگاه جدید که مجهز به اینترنت، سالن ورزشی، آشپزخانه مجهز و.... بود برویم و ما نیز که حوصله اسباب کشی نداشتیم و از طرف دیگر به نظرمان آن خوابگاه دلگیر و همچنین مشرف به ساختمانهای آموزشی بود، به مخالفت برخاستیم. ولی چشمتان روز بد نبیند. چه بلاهایی که سرمان نیاوردند. اول گفتند که الا به الله باید آنجا بروید. لاین شما را می خواهیم به بچه های لیسانس بدهیم. بعد گفتند که همین خوابگاه بمانید ولی باید بروید طبقه آخر. بعد هم بچه های لیسانس را به اتاق های ما فرستادند. خلاصه چشمتان روز بد نبیند. در یک اتاق ۴ نفره،۱۰ نفر زندگی می کردند.با وسایلی که در گوشه های مختلف اتاق بود و بدتر از همه اینکه هر دو گروه لیسانس و دکتری نسبت به اتاق احساس تملک شدید می کردیم و از اینکه بدون هماهنگی با ما مسوولان خوابگاه بچه ها رو به اتاقهای ما فرستاده اند عصبانی بودیم و از طرف دیگر بچه های لیسانس نیز از اینکه تا چند روز دیگر اتاق متعلق به آنها می شد، احساس تملک شدید می کردند. وضعیت ما درست مثل وضعیت مستاجری شده بود که مهلت قراردادش با صاحبخانه تمام نشده ولی صاحبخانه بی انصاف مستاجر جدیدی را داخل خانه آورده. . دست آخر هم خوابگاه جدید را روز ۱۸ مهر تحویل دادند. حالا شما تصور کنید که در این ۱۸ روز چه بلاهایی که بر سر بچه ها نیامد. نصف بچه ها تو سالن تلویزیون، عده ای تو سالن نمازخانه، عده ای تو سالن مطالعه و عده ای هم داخل اتاق ما دانشجوهای بدبخت دکترا که در حال انجام کارهای دفاعمان بودیم، زندگی می کردند. خلاصه کلام اینکه خدا آوارگی را نصیب هیچ یک از بنده هاش نکنه و دست آخر اینکه آخرش ما مجبور شدیم به طبقه ۴ خوابگاه نقل مکان کنیم و هر روز مجبوریم ۵۰ بار این پله های خوابگاه را طی کنیم. این روزها با پیش آمدن این جریان، دو موضوع خیلی دهن منو به خودش مشغول کرده. اول اینکه مگه مجبوریم که اینقدر دانشجو بگیریم. دوم اینکه واقعا مردم فلسطین از دست صهیونیستها چه می کشند. یا حق
+ نوشته شده در جمعه 26 مهر1387ساعت 5:26 بعد از ظهر  توسط هدی
|
سلام
هل من ناصر ینصرنی؟ قابل توجه تمام دوستان و عزیزانی که این وبلاگ رو می خونن.. اگه شما اطلاعی در مورد نرم افزارهای سیستم پشتیبانی تصمیم گیری دارین و یا مقاله یا کتابی در مورد آبهای سطحی و مدیریت جامع منابع آب سراغ دارین و یا اگه کسی رو می شناسین که با نرم افزارهای سیستم پشتیبانی به ویژه در زمینه آب سطحی و آب زیرزمینی کار کرده، برام پیغام بذارین. با تشکر
+ نوشته شده در سه شنبه 1 مرداد1387ساعت 1:14 قبل از ظهر  توسط هدی
|
سلام به همه دوستان و معذرت خواهی به خاطر این همه تاخیر و یک تبریک ویژه به خاطر فرا رسیدن ماه رجب تاخیرم چندین دلیل موجه داره اول تز دکترام، دومم تز دکترام، سوم مسافرتهام به خاطر، امتحانهای دانشجوهام و از همه مهمتر اضافه شدن یه نوزاد کوچولو به جمع خانوادگیمون. {بالاخره منم خاله شدم. نمی دونید خاله شدن چه مزه ای داره. مخصوصا که برای دفعه اولتم باشه. اسمش محمد ایمان و در حال حاضر فقط ۱۹ روزشه. خلاصه این پسر کوچولو ۱۹ روزه که خواب رو بر چشمهای خانواده ما حرام کرده.} خیلی وقت نیست که امتحانهای دانشجوها تمام شده. هفته پیش که سر جلسه امتحان دانشجوهام بودم اتفاق خیلی جالبی افتاد. تقلب یکی از بچه های درسخون کلاس (که تازه از جیبش در آورده بود در اثر باد کولر جلوی پای یکی از بچه های دیگه کلاس افتاد که معاون آموزشی که شاهد این ماجرا بود، برگه هردوتاشون رو صورتجلسه کرد که نمرشون ۲۵ /۰ در نظر گرفته بشه که البته بعدا به واسطه اینکه من از گناهشون گذشتم، آقای معاون نیز از گناهشون به شرط کسر درصدی از نمره گذشت.واقعا به این می گن بدشانسی کامل از این مسائل که بگذریم در ماه عزیزی قرار داریم. رجب نام نهریست در بهشت از شیر سفیدتر و از عسل شیرین تر. هر کس یک روز از ماه رجب را روزه بگیرد، البته از آن نهر بیاشامد.رجب ماه استغفار است. رحمت خدا در این ماه بر امت پیامبر فراوان است. پس بسیار بگویید استغفر ا.... و اسئله التوبه. مرا هم از دعای خیر محروم نکنید.
+ نوشته شده در جمعه 14 تیر1387ساعت 1:31 بعد از ظهر  توسط هدی
|
هو الطیف نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد ارغوان جام عقیقی بسمن خواهد داد چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد .......... .......... ......... ......... حافظ از بهر تو آمد سوی اقلیم وجود قدمی نه به وداعش که روان خواهد شد بهار بار دیگه با همه زیباییهاش فرا رسید و عطر بوی گلهاشو در همه جا پخش کرد. انگار همین دیروز بود که از شدت سرما جرات اینو نداشتیم که از خونه های گرم و نرممون بیرون بیاییم. قدرت خدا رو نگاه کن. انگار نه انگار که دو ماه پیش سرمای هوا بیداد می کرد. ای کاش ما از این همه معجزه ای که در اطرافمون صورت می گیره درس می گرفتیم. بهار با همه قشنگیهاش فرا رسیده و این ما هستیم که با خونه تکونیها به استقبالش می رویم. بیایید خونه دلمون رو هم حسابی بتکونیم و یک دستمال بر روی قلبهای زنگار گرفته و خاک گرفتمون بکشونیم به امید اینکه سفیدی و تمیزی جایگزین اون باشه. راستی عید همتون مبارک البته خیلی خیلی مبارک چرا که این عید با تولد بهترین فرد عالم یعنی محمد مصطفی مقارن شده. به امید اینکه تمام روزهای زندگیمون عید باشه و طبق فرمایش مولی الموحدین عمل کنیم. یعنی در هیچ روزی گناه نکنیم تا آن روز عید باشد.
+ نوشته شده در پنجشنبه 1 فروردین1387ساعت 4:29 بعد از ظهر  توسط هدی
|
قرار بود كه اول اسفند آپ كنم. ولي توي اتوبوس بودم. شبم خسته و كوفته ديگه حال اينكه به وبم سر بزنم نداشتم. ديروزم كه دفاع دكتري يه بچهها بود و طبيعتا وقتي براي آپ كردن نبود. چهارشنبه روز تولدم بود. هم خوشحال بودم و هم ناراحت. چون يه سال ديگه گذشت و گناهانم بيشتر و به مرگم نزديك تر شدم. اي كاش ما قدر لحظات عمرمان را ميدونستيم. اي كاش ميدونستيم چه لحظاتي رو داريم از دست ميدهيم. اما افسوس كه ..............
+ نوشته شده در جمعه 3 اسفند1386ساعت 2:27 بعد از ظهر  توسط هدی
|
چند سال قبل كه به خانه خدا مشرف شده بودم، فكر نميكردم كه اونقدر محو عظمتش بشم. مخصوصا هنگامي كه دور خانه خدا طواف ميدادم، احساس ميكردم كه دارم جا پاي تمام عزيزاني ميگذارم كه اصلا اين جهان به خاطر وجود آنها برپا شده و يا وقتي كه از كوه بالا ميرفتيم تا به غار حراء برسيم، عظمت وجود نازنين رسول الله را بيشتر از هميشه احساس ميكردم. هميشه از مردم دور و ورم شنيده بودم كه پس از انجام مراسم احساس ميكني كه تازه از مادر متولد شدهاي و پاك پاكي و هيچ گناهي نداري و من در حج با تمام وجود آن را حس كردم و به يقين رسيدم.
اما افسوس كه با بازگشت از زيارت خانهاش همه ما كم و بيش دوباره در اين دنياي مادي غرق ميشويم و يادمان ميرود كه كجا رفتيم و كجاهارو ديديم. بياييد همگي از خدا بخواهيم كه توفيق زيارت خانهاش رو نصيبمان كند البته با معرفت كامل. بياييد فردا كه روز عرفه است از خدا بخواهيم كه ما رو ببخشايد. چرا كه فردا روز بسيار عزيزي در نزد خداي عرفه است. روز عرفه روز شناخت است. روزي كه خداوند تبارك وتعالي بندگانش را به عبادت و اطاعت خويش فرا ميخواند و خوان احسان و لطف خويش را ميگسترد. خدایا من امروز به سوی تو می شتابم و به گناه خويش اعتراف ميكنم و از تو ميخواهم كه مرا ببخشايي. يا ستار العيوب به اين چشمهاي نم ديده بندگان گناهكارت رحم كن و توبه شان را پذيرا باش. بارالها توفيق شناخت خود و دينت را به ما عطا كن. اي خداي عرفه ما را درياب و به سوي بهترينها هدايت كن.
آمين
+ نوشته شده در چهارشنبه 28 آذر1386ساعت 11:1 قبل از ظهر  توسط هدی
|
با سلام خدمت تمام دوستان خوبم. راستش این چند وقت خیلی سرم شلوغ بود. از یک طرف رساله دکترای خودم که حسابی وضعش خرابه. از طرف دیگه کلاسهای دانشگاه و سر و کله زدن با دانشجوهام. نصف عمرمم که توی اتوبوس میگذره. یه پام تهرونه. یه پام کرجه. یه پام اصفهانه و یه پام کاشان. اینجوری پیش بره احتمالا باید یه سفری به شمال کشور هم بزنم. امروز هم که جاتون خالی از صبح بازدید علمی رفته بودیم. خلاصه کلام اینکه التماس دعا داریم. ان شاء الله به زودی زود سرم خلوت می شه و در قالبی نو و جدید خدمتتون هستم. در پناه حق
+ نوشته شده در یکشنبه 20 آبان1386ساعت 5:14 بعد از ظهر  توسط هدی
|
به نام ......... ماه رمضون هم داره تموم میشه. انگار همین دیروز بود که روزه پیشوازی گرفتیم. چقدر زود تموم شد. معلوم نیست که تا ماه رمضون سال دیگه زنده باشیم یا مرده. شاید آخرین ماه رمضون عمرمون بوده باشه. شاید آخرین شبهای قدرمون بوده باشه. شاید آخرین شبهایی بوده باشه که از ته قلب خدا رو به اسمهای متبرکش صدا می کردیم. اسمهایی همچون یا علام الغیوب، یا غفار الذنوب، یا منور القلوب، یا من له الحکم و القضاء، یا سامع الدعاء، یا معین الضعفاء، یا ناصر الاولیاء سبحانک یا لا اله الا انت، الغوث الغوث، خلصنا من النار یا رب شبهای قدر تو مسجد دانشگاه احساس می کردم که همه دارند از اعماق وجودشون خدا رو صدا میزنند. احساس می کردم که حتی دیوارها و پنجره ها و سقف های مسجد هم یک صدا خدا خدا می کنند. چه احساس قشنگی بود وقتی بچه های دانشکده از ته قلب فریاد می زدند یا غیاث المستغیثین. چه احساس قشنگی داشتم وقتی می دیدم که دانشجو، کارمند، استاد و... در کنار هم اشک می ریزند و در برابر پرودگارشون سر تعظیم فرود می آورند. چه قدر زیباست وقتی که کارمند، نگهبان، استاد، دانشجو در کنار هم فریاد می زنند یا غالبا غیر مغلوب. چه احساس قشنگی داشتم هنگامی که دانشجوهایی رو می دیدم که سال به سال از کنار مسجد دانشگاه رد نمی شدند و توی این شبها با تمام وجودشون اومده بودند تو خونه خدا و از اون طلب بخشش می کردند. چقدر قشنگه که آدم تو جمع یک سری جوون بشینه و ضجه بزنه. حتی اگه خودتم گریه ات نیاد، وقتی به بغل دستیت نگاه می کنی که با تمام وجود خدا رو صدا می زنه، خجالت می کشی و اون وقته که خدا به چشمهای تو هم نظری میندازه و اشک رو ازش سرازیر می کنه. چقدر احساس شرمندگی می کنی وقتی هم خوابگاهیتو می بینی که با وجود اینکه اصلا بهش نمیاد قرآن بخونه، داره معنی یه آیه قرآن رو برای بغل دستیش توضیح میده، آره از خودم بدم اومد. گفتم خدا منو کشوندی اینجا که فقط بهم ثابت کنی که درباره بنده هات اشتباه می کنم. خدایا ازت ممنونم. ممنون به خاطر اینکه بهترین سالهای عمرمو کنار یه سری بچه های پاک قرار دادی. ممنون به خاطر اینکه چندین سال از عمرمو کنار جوونهات ضجه زدم. در هوای پاکی که اونها نفس میکشدیند، نفس کشیدم. خدایا این ماه رمضون رو آخرین ماه رمضون عمرمون قرار نده. آخه دلمون برای شبهای قدرت تنگ میشه. برای دعای جوشنش. برای قرآن به سر گرفتنش. برای مداحی هاش. برای شب بیداری هاش. خدایا تا ما رو نیامرزیدی از دنیا نبر. آمین
+ نوشته شده در دوشنبه 16 مهر1386ساعت 12:29 بعد از ظهر  توسط هدی
|
اين روزها داريم ماه پر بركت رمضان رو پشت سر ميگذاريم. ماهي كه خدا درهاي رحمتش رو به روي همه ما باز كرده. ماهي كه خيلي عزيزه و بهترين زمان براي استغفار كردنه. بخصوص شبهاي قدرش.
راستي ماه رمضونهاي خوابگاه يه صفاي ديگه اي داره. هر چند كه من امسال از هفت روز هفته فقط ۳ روزشو خوابگاهم. ولي اين سه روز هم براي خودش صفايي داره. صفهاي طولاني سحري و افطار كه ديگه جاي خود داره. سحرها براي اينكه تو صف سحري معطل نشيم. بايد ساعت ۳ شال و كلاه كنيم و افطار هم كه نگو. بايد ۴۵ دقيقه به اذان تو صف باشيم. و گرنه بايد يه نيم ساعت بعد از اذان كه خلوته غذا بگيريم. بازم جاي شكرش باقيه كه سلف كنار خوابگاهه. از همه جالب تر سالن تلويزيون خوابگاهه كه براي اينكه يه صندلي خالي براي نشستن و تماشا كردن تلويزيون داشته باشي، بايد نيم ساعت به شروع سريالها اونجا سبد بذاري. سبدهايي مثل كتاب، ليوان، چادر، ظرف غدا و خلاصه هزار تا چيز ديگه اي كه به ذهن جنم نميرسه. ولي با همه اين مشكلات براي تماشا كردن تلويزيون، با هم ديدن سريالها براي خودش عالمي داره. چرا كه هر كسي از يه طرف سالن درباره هر ديالوگي يه چيزي ميگه و اونوقته كه انفجار خنده سالن رو ميگيره. راستي زندگي خوابگاهي براي خودش يه عالمي داره. اونم چه عالمي.
+ نوشته شده در سه شنبه 3 مهر1386ساعت 1:48 بعد از ظهر  توسط هدی
|
|
|